تبلیغات
وبلاگ دانشجویان علوم اجتماعی دانشگاه مازندران - فلسفه حیات (فریدون مشیری)

فلسفه حیات (فریدون مشیری)

تاریخ:دوشنبه 10 بهمن 1390-12:00 ب.ظ

 

 

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه كه من كیستم

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

     اقبال لاهوری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

این، تن فرسوده را،

پای به دامن كشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله كرد:

-))موج سبكبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نیست !

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیك خوش آیند نیست .((***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ ای دل اندیشمند ؟

گفت : - (( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! ((

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سینه كشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

اكنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است  



نوع مطلب : شعر  متفرقه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
المیرا(...)
جمعه 21 بهمن 1390 11:34 ق.ظ
سلام. مطالب خیلی عالیه.
راستی چرا نظرات من در پستهای دیگر را تایید نمی کنند و جواب نمی دهند؟؟؟؟
پاسخ مانی رضایی : سلام.خیلی ممنون که به وبلاگ سر میزنید و نظر میدید!!!
خب خدمتون عرض کنم نظراتتون در پست های دیگر به دلیل نامناسب بودن متن! تایید نمیشه!!!
!!!
رجب پور
پنجشنبه 13 بهمن 1390 07:40 ب.ظ
خوب وباسلیقه انتخاب شده تبریک میگم
مهدی
دوشنبه 10 بهمن 1390 08:30 ب.ظ
شعر بسیار عالی بود.خیلی لذت بردم.ممنون
خاک بی حاصلٍ بارون خورده/غنچه ی وا نشده پژمرده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.