تبلیغات
وبلاگ دانشجویان علوم اجتماعی دانشگاه مازندران - فرهنگ و زندگی روزمره (1)

فرهنگ و زندگی روزمره (1)

نویسنده :مانی رضایی
تاریخ:پنجشنبه 20 بهمن 1390-02:23 ب.ظ

تعریف «زندگی روزمره» به مراتب از توصیف سایر مفاهیم پیچیده جامعه‌شناسی مشكل‌تر است (فدرستون، 1996، 59). شاید اساسی‌ترین مشكل جامعه‌شناسان و نظریه‌پردازان رسانه‌ای و فرهنگی در تعریف «زندگی روزمره» ابهام خاص این واژه باشد. به نظر فدرستون زندگی روزمره «ظاهرا مقوله پیش پا افتاده‌ای است كه می‌توان هر مطلب ناخوشایند و درهم ریخته‌ای را در آن جا داد»(همان).

دومین مشكل فراروی نظریه‌پردازان در تعریف زندگی روزمره ماهیت به ظاهر «عادی» آ‌ن است، به عبارت دیگر این مشكل از ارتباط اجتناب‌ناپذیر آن با مسائل ملموس و بدیهی و رایج زندگی ‌ناشی می‌شود. بنابراین مطالعه زندگی روزمره ایجاب می‌كند تا محقق توجه خود را به «دانش كاربردی و روزمرگی‌هایی كه عدم تجانس و فقدان نظام سیستمیك آن به ندرت مورد علاقه و نظریه‌پردازی قرار گرفته، معطوف‌ سازد»(همان). به هر حال، دقیقا همین بدیهی بودن ذاتی زندگی روزمره است كه آن را موضوع جالبی برای تحقیقات اجتماعی ساخته است.

 

ادامه مطلب رجوع کنید...

در میان بحث‌های رایج در مورد ارتباط متقابل بین «فرهنگ»‌ و «ساختار» و نقش آن در ایجاد جامعه، زندگی روزمره‌ ساحتی است كه این گونه ارتباط را به نحو چشمگیری می‌توان در آن ملاحظه كرد. بر این اساس، نظریه‌پردازان اجتماعی در تحقیقات خود از زندگی روزمره به عنوان الگویی تحلیلی برای یافتن فرآیندهای شكل‌گیری جامعه بسیار استفاده كرده‌اند.

برای نظریه‌پردازان اجتماعی پیشین، ‌فرهنگ «كالای جانبی» عوامل ساختاری زیربنایی جامعه بود. یكی از موضوعات مهم در شكل‌دهی رویكردهای اولیه در شناخت جامعه، نیاز به شناخت تاثیر انقلاب صنعتی و به تبع آن شهرنشینی بر زندگی اجتماعی قرون هجدهم و نوزدهم بود.
تفسیرهای اولیه این تغییر سریع اجتماعی منظر جدیدی را گشود كه بر اساس آن جنبه‌های بدیهی زندگی روزمره، ‌به عنوان مثال، شكل‌های پیش پا افتاده تعاملات اجتماعی و عرف رایج، محصول نیروهای نظام‌مندی بودند كه در ورای ذهن خودآگاه كنشگران اجتماعی عمل می‌كردند.
از طریق طرح الگوهای نظری پیچیده، ‌تلاش رویكردهای سیستمی بر این بود تا كنش اجتماعی را به عنوان نتیجه فرآیندهای ساختاری پایه كه گمان می‌رفت تاثیر آن بر فرد قابل مقایسه با تاثیر قوانین در شكل دادن به رفتارهای اجتماعی بود، توضیح دهد. دو رویكرد سیستمی عمده با آثار نظریه‌پردازان اجتماعی همچون امیل دوركهایم و كارل ماركس در ارتباط است.
از نظر دوركهایم، هدف نظام اجتماعی ایجاد نظم از طریق آرای اكثریت بود. از دیدگاه دوركهایم، این گونه نظام‌های هنجاری و ارزشی از طریق «نمودهای جمعی» ادامه می‌یافت، یعنی مجموعه‌های دانش جمعی كه به خودی خود وجود داشته و بنابراین، مستقل از كنشگران فردی بودند.
ماركس، برعكس معتقد بود كه هدف نظام اجتماعی سركوب تضاد طبقات اجتماعی در جوامع سرمایه‌داری توسعه یافته، كه در آن قدرت و ثروت به صورت مادی توزیع نشده، است. ماركس معتقد است كه بقای سرمایه‌داری صنعتی بر ایجاد «نظم طبیعی اشیا» استوار است كه باعث می‌شود طبقه كارگر از فهم و درك ماهیت واقعی شرایط اجتماعی – اقتصادی خود بی‌خبر بماند. بدین‌سان از دیدگاه سیستم‌ها، حوزه زندگی روزمره به عنوانی فضایی برای بررسی موضوع تسلط و استثمار فرد شناخته شد. این چنین است كه گاردنر می‌گوید:

«... كنشگران اجتماعی در واقع فریب‌خوردگان فرهنگی هستند... كه منفعلانه نقش‌های اجتماعی و معیارهای رفتاری (حال با رضایت‌مندی یا در جهت حفظ منافع طبقه‌ای خاص) را می‌پذیرند، بنابراین، تا حد زیادی به صورت خودكار و غیرارادی در تولید نهادها و ساختارهای اجتماعی شركت می‌كنند.» (4: 2000) در اواخر قرن نوزدهم دیدگاه‌های نظری جدیدی به رقابت با رویكرد سیستم‌ها پرداختند و چنین استدلال می‌كردند كه تفسیر كنش اجتماعی به مثابه یك محصول برآمده از نیروهای ساختاری زیربنایی به توانایی و عاملیت فرد توجه نمی‌كند.
در واقع ‌در چنین وضعیتی است كه «زندگی روزمره» هرچند هنوز در زبان علمی اجتماعی به كار گرفته نشده است، به صورت ضمنی به عنوان یك میانجی بالقوه بین عامل فردی و ساختار اجتماعی پذیرفته می‌شود. ماكس وبر و جورج هربرت‌مید از نظریه‌پردازان مطرح این مبحث هستند. وبر و مید بر این نظر هستند كه نهادینه شدن هنجارهای اجتماعی توسط اعضای جامعه نه تنها موجب اطاعت كنش‌پذیر آنها می‌شود، بلكه زمینه را برای ظهور كنش‌های خودانگیخته نیز فراهم می‌سازد.
بدین ترتیب، به عنوان مثال‌ وقتی وبر به مطالعه وضعیت اجتماعی می‌پردازد اظهار می‌دارد كه هرچند این مساله در ذات روابط اجتماعی سرمایه‌داری نهفته شده، لكن ظهور واقعی آن در سطح روابط اجتماعی بستگی به خلاقیت افراد در پیدا كردن راه‌هایی برای بیان وضعیت اجتماعی آنان دارد.
دیدگاه دیگری كه سعی می‌كرد فرد را به عنوان عاملی فعال در ساختن معنا در زندگی روزمره نشان دهد رویكرد پدیدارشناسی بود كه در آثار نظریه‌پردازانی چون شوتز، برگر و لاكمن مطرح شده است. بر اساس این رویكرد، اهمیت زندگی روزمره از معانی نمادینی كه توسط كنشگران فردی به آن نسبت داده می‌شود، تفكیك‌ناپذیر است. (گاردنر، 2000) این تفسیر از زندگی روزمره توسط ایرونیگ گافمن از طریق كاربرد نمایش درمانی تعاملات روزمره گسترش یافت. بدین‌سان، گافمن (1959) اظهار می‌دارد كه با كسب «تجربه عملی» در زندگی روزمره‌ای كه در آن نقش‌های اجتماعی نهادینه شده‌اند، افراد نیز یاد می‌گیرند كه چطور نقش‌های «جلو صحنه» و «پشت صحنه» را بیافرینند.
در این فرآیند، افراد با خلاقیت خود روزانگی را با مهارت كنترل می‌كنند و با به وجود آوردن فضایی برای مخالفت با دنباله‌روی و پیروی آن را قابل تحمل می‌سازند. های مور یادآور می‌شود: «... گافمن متوجه است كه هر فرد مجموعه‌ای از نقش‌هاست كه در موقعیت‌های خاص اجرا می‌شوند.
در واقع، رویكرد گافمن به روزمره دربرگیرنده فهرستی از اجرای نقش‌های مختلف است كه با استفاده از یك سری اصطلاحات مجازی كه در رابطه با تئاتر و نمایش به كار می‌روند (بازیگری، صحنه، زمینه و مانند آن) به تناسب مكانی در فضای جغرافیایی زندگی روزمره مرتب شده‌اند.» (50: 2002)
 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مریم
پنجشنبه 20 بهمن 1390 08:42 ب.ظ
سلام.مطلب مفید و جالبی بود.خسته نباشید
پاسخ مانی رضایی : سلام.متشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.